جادوی منطقی

جادوی منطقی

جادوی منطقی


سهراب نبی پور

 

دیگی بر روی اجاق می جوشید. می جوشید و غل می زد. غل غل می کرد و حباب می زد , و هر از گاهی حبابی تا حد انفجار رشد می کرد. رشد می کرد و می ترکید. می ترکید , می پاشید. دیگی بود که درونش جانداران فراوانی می لولیدند. می لولیدند و بر می خوردند. در هم مخلوط شده و در عین حال بسیار از هم دور بودند. موجوداتی تاریک. از اعماق خیابان ها و جنگل ها و شکاف ها. مارمولکانی جمع شده از زیر تخت ها. سوسکانی گرد آمده از درون چاه ها. مارهایی تکه شده از زیر سنگ ها. زالوهایی سیاه خرد شده از اعماق شب ها. مورچگانی پاشیده شده برای آزار جان ها. شکر , نمک و انواعی از ادویه ها. ملخ ها و عنکبوتانی پودر شده برای طعم ها. مایعی لزج از بدنه ی کاج ها و سر هایی بریده شده از میان پر حرف ها.جمجمه هایی زرد رنگ آغشته به لایه ای از خون لخته شده و چندی از رگ ها. دارای پوستی نازک و چسبیده. چروک شده و کپک زده. سبز شده و سخنگو. دارای چشمانی آب پز شده و کور. کور به رنگ سیاه. پلک هایی در هم شکسته و خرد شده به درون مرد درون چشم ها. مژه هایی بیرون زده از میان کرم ها همچو خاران پاهای سوسک ها. دندان هایشان محل تجمع سوسک ها و محل عبوری برای مارها. سخن می گفتند و حرف می زدند با هم , اما و تنها در لحظه ی خروج لحظه ای یشان از معجون , آن هم به کمک حباب ها.نرم شده بود کاسه ی سرشان و مایع به راحتی از میان شکاف های عمیقش به آن نفوذ می کرد. هر وقت شروع به حرف زدن می کردند مقداری مایع آن هم به رنگ سرخ از بینی بریده و فک جدا شده اشان بیرون می ریخت. هر از گاهی جادوگری که مسئول پخت چنین خورش شومی برای مردی بیچاره بود , سرکشی می کرد. سرکشی می کرد و می دید و می گفت: بس است , دیگر حوصله ی شما را ندارم. مگر سرانی بریده و گندیده , بیرون کشیده از خاک گورستانی به رنگ خاکستری هم این قدر خون می ریزند. آن قدر خون دهانشان را هم زده و کف های نارنجی رنگش را با کف گیرم برداشته و دور ریخته ام خسته شدم. شاید بهتر می بود قبل از جوشاندنشان مغزشان را پاک کرده و ساقه ی آن را دور می ریختم. این را می گفت و بالا سر دیگ شروع می کرد به گرفتن ناخن هایش. ناخن های به رنگ قیرش , ناخن های آن قدر سفتش که با هر حرکت قیچی به گوشه ای از اتاق پرتاب می شد. آخ ای گربه ی سیاه نازنینم اگر صدای غار , غار تو نبود چه کسی با آن بال های زیبایش و با آن دم نرمش مرا آرامش می بخشید؟.

وای باز هم خون این یکی را نگاه کن. این دیگر سیاه شده است. کتاب جادوهایم کجایی؟ که بیش از هر شبی به تو نیاز دارم. فوت , فوت کرد , هوا را از دهان سبز بو گندویش در جهت شیرازه ی کتاب دم داد تا خاک ها نیز به محلول در حال جوشش اضافه گردند. از دور صدای خنده ی جمعی از زنان جادوگر به گوش می رسید که هر چند دقیقه جمله ی پس کجا ماندی را با خود حمل می کرد.الان می آیم خواهران , به عجله ام نیاندازید. فکر کرده اید چه است این؟ مغز میمون؟! نه خیر. این یکی انسان است آن هم چه پسرانی. اووم ما! این را که می گفت انگشتانش را می بوسید و به سمت اوراق انتهایی کتاب می برد. بگذار ببینم , جادوی منطقی , صفحه ی سیصد و شصت و پنج. آری. همین است. حال می بینم. برای کم کردن میزان کف مغزی و روشن تر شدن سوپ خود دو دست بریده اضافه گردانید. دستانی از پسرانی که از دستشان برای نگاه داشتن قلمی از موهای سمور بهره می برند و با آن صفحه ی سفیدی را نقش می زنند. همین کافی است , این که آیا هنرمندند یا متکبرانی لال مانده و مغرور به عمل خویش هیچ فرقی نمی کند. ای کتاب ابله. اخر نمی فهمم این نویسندگان لعنتی مگر فرق آش و سوپ را نمی دانند که این قدر برایشان مشکل است این دو را از هم تمیز دهند! اتفاقا خودم امروز بود که به یک نمایشگاه نقاشی رفته بودم. آثاری از دو نوجوان به دیوار ها آویخته بود. یکی مغرور و معتقد به هنری والا و نورانی که بریدن دست او لذتی فراوان به من ارزانی داشت و دیگری راضی به خنده ی مشتی عجوزه ی همچون من و سفید مو که هر چه قدر تهدیدش می کردم باز به جدی بودنم ایمان نبرد. پس من دست او را نیز قطع کردم. شالاپ , آخ سوختم. بگذار بچشم , اووم بد نشده. اما ساعاتی به جا افتادن نیاز دارد.

دیگی بر روی اجاق می جوشید , حال بسیار داغ و بسیار جهنده. قاشق های فراوانی درونش می جنبیدند.اما برخی دیر جنب , بعضی پر جوش و چندی دائم الحرکت بودند اما حرکتی دائمی به دور خویش. حال هر دست به دنبال دیگری بود و در این میان چشمان چند سر را از حدقه بیرون کشید. سر ها می غریدند و می خندیدند و حال تنها چیزی که بیرون می دادند نقل توضیح بود از چندی از زندگان که تا روز قبل لحظه ای با آنان دم می خوردند. تنها چیزی که دستان را آزرده مفصل می کرد , کم توجهی سر ها به ظا هر بود. وسواسی به رنگ گلبهی در دیگ پخش می شد و مارها را به ترشح زهر وادار می کرد. برخی ملخان که هنوز در پا هایشان قدرتی احساس می کردند , می گریختند. بیرون می جهیدند و خود را به خوراک حاضر و آماده تری برای کلاغ تبدیل می ساختند. دست ها مارمولکان را از روی شکم بر هوا قرار می دادند و از پشت بر شیره ی کاج شناور می ساختند. سوسک ها را خرد می کردند و با مخلوطش با مورچگان و کمی از چربی مغز جمجمه ها جوهر می ساختند. صورت ها را سیاه می کردند و با ناخنی که از دست آشپز به درون دیگ می یافتند چهره ها را خراش می دادند. وسواسی صورتی حل می کردند در میان خرده استخوان ها و با آن زالو ها را می ترکاندند. کرم ها را خارج ساخته و جایگزین رشته های آش می کردند. و با رشته ها اشکالی شور جدا می ساختند. حال آن که سر ها با زهری وسواس گونه به دنبال خط کشی بودند. خط کشی به دور سرخ , به دور خاکستری و از جابجایی نام ها لذت می بردند. جوششی حال دیوانه وار در می گرفت و آب زرد رنگ بخار می شد. محلول سیاه تر می گشت و تحلیل می رفت. گربه ی خرناس کش بر روی میز پرید دانه ای پیاز گاز زد و سیبی زرین را خراشید. هنوز صدای خنده ی پیر زن ها بود که در آشپزخانه پژواک می یافت. سر های سیاه به رنگ سوسک تکه می شدند و با فریاد هایی تنها در لحظه ی خروج از سطح جوشان , دست ها را مسئول چنین تغییر شومی در غذا می دانستند. هنوز خط می کشیدند , تصاویر را در اذهان خود جابجا می کردند و تار شده ها را از اندازه ی بزرگ تری بر خوردار می یافتند. دست ها به قاشقان می آویختند و انواع برساخته از چوبشان را درون مخلوط غرق می کردند. چوب که حال سیاهی را جذب می کرد تکه می شد و مثل حروفی از زبانی نا معلوم بر روی صمغ درخت کاج معلق می گشت. سر هنوز ادعا می کرد که دست , اضافه ای بر آمده از نقص های اندام های زیستا بود و باید در وسواسی زهر مزه ذوب می گشت. مغزش حال بنفش گشته و دیگر از خون خالی بود. اکنون تنها هوا بود که بر شکم سفید مارمولکان نوازش می کرد و نوید می داد. نویدی از نور , از روشنایی , از سفیدی.

تنها تقلای دست برای به جا گذاری و مغز خط سازی بود. خط سازی یا خط کشی؟ اما مگر هر کدام ادامه ای برای دیگری نیست؟! قاشق های چوبی , حال تمام سیاهی سرخگون را جذب و خود به باریکه خط های سیاه بدل می گشتند. باریکه خط هایی در حال پیچش به درون و بیرون از مغز ها. دست با ناخن , سیاهی را از اعماق بنفش استخراج می کرد و از بینی جمجمه ها بیرون می کشید. مارها و زالو ها و کرم ها اکنون به پشت دراز بودند و شکم تمامشان روشنی یافته بود. خزندگان تاریک حال به پشت سفید خود بازگشته بودند. بازگشته بودند. این سر ها بودند و به همراه بخاری که از چشمان تارشان متصاعد می گشت این فعل را تکرار می کردند. این کلمه را , این بازگشت را و این زهر را.

وسواس گلبهی بود , صورتی گشت , سرخ کرد , دود شد و به هوا رفت. و حال که جادوگر به آشپزخانه اش بازگشته بود تا دست ها را از آش برگیرد و کاسه ها را از این قیر جا افتاده لبریز سازد و با له کردن سر ها ترشی مخصوصی به شام حاضر اضافه کند , جا خورد. خشک شد , ترک های سرش بیشتر شد و ریشه ی مو های سفیدش ده سانتی بالا کشید. ملاقه را به زمین انداخت , کتاب را به اجاق پرتاب کرد و دیگ را واژگون ساخت. کلاغ پر کشید و گربه با صدای خش خشی مو راست کرد , پرید , غاری زد و از پنجره بیرون جهید.

پس چه شد! این همه صبرمان را به باد دادی خواهر؟! حال دیگر شامی برای خوردن باقی نمانده است! فکر کنم حرف هایمان زیادی به طول انجامید و تمام آش تبخیر گردید. بیا خواهر دیگر تماشا کافی است , وقت آن رسیده که به خانه ی من آمده کمی استراحت اختیار کنی. جارویت را بردار که نزدیک صبح است و وقت تنگ.

حال ساعاتی چند , از خالی شدن خانه می گذشت و نتیجه ی جادوی صفحه ی سیصد و شصت و پنج بر روی کاشی های کف اتاق دلمه می بست. سر,شیر مانندی صاف , صیقلی و سفید. همچو صفحه ای تازه.

زمانی , که با گریه ی خروس خود را اعلام می کرد و با اولین پرتوی نور خورشید خویش را نمایان می ساخت , کاغذی سفید کف اتاق آشپزخانه پهن بود و چیزی بر رویش می نوشت. حروف گرد می آمدند و جمع می شدند. آنچه پدیدار می گشت یک جادو بود , جادویی بر خلاف میل جادوگران , جادویی منطقی , اما به زبانی نامعلوم.

 

 

banner-ads-telegram-www سهراب نبی پور،نقاشی جادوی منطقی banner ads telegram www

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 + 1 =