اشعار منثور
  • آفتاب گردان

    آفتاب گردان سهراب نبی پور امروز تن بی رنگ خورشید به سفیدی می زد. و جهان در برابر پایانش شاخه می گرفت. دیگ ...

    آفتاب گردان سهراب نبی پور امروز تن بی رنگ خورشید به سفیدی می زد. و جهان در برابر پایانش شاخه می گرفت. دیگر میان کوچه ها و درخت ها فاصله و فرقی نبود جز آن که یکی در گستره ی صلب تری رشد می کرد. شکاف میا ...

    بیشتر بخوانید
  • جادوی منطقی

    جادوی منطقی سهراب نبی پور   دیگی بر روی اجاق می جوشید. می جوشید و غل می زد. غل غل می کرد و حباب می زد , و ...

    جادوی منطقی سهراب نبی پور   دیگی بر روی اجاق می جوشید. می جوشید و غل می زد. غل غل می کرد و حباب می زد , و هر از گاهی حبابی تا حد انفجار رشد می کرد. رشد می کرد و می ترکید. می ترکید , می پاشید. دیگی بود ...

    بیشتر بخوانید