نگاهی به شعر مرد مصلوب احمد شاملو

images

نگاهی به شعر مرد مصلوب احمد شاملو

سارا رحیمی

شاملو در این شعر روایتی توامان از هبوط و تصلیب نشان می دهد. روایت، روایت مسیح شدن است. مرد مصلوب به خود می آید. او در تصادمی عظیم به سر برده است و یکباره در زمین رها می شود. دورن و بیرون او به اتحادی از رنج رسیده است. به جاهایی می رود که خود از آن بی خبر است. تاکید شاعر بر رنج است. به واسطه رنج او به ژرفایی می رود که خارج از دسترس درک اوست. رنج هبوط، تنهایی، وانهادگی و درد. او حتی او از پدر(خدا) به شکوه می آید. درد اما عریان است،برهنه است و براست و می خواهد سلطنت هبوط یافته را بر جهان تحمیل کند تا خلیفه الله شود. تا جاودانه شود باید رنج را تاب بیاورد. از بسامدهای شاملو در این جا تنهایی است و تنهایی با درد و رنج و جراحت همراه است.

از شکایت های «انسان» از رنج، جاودانگی که باقی شعر نشان می دهد در اتحادی پنهان با رنج است رنجیده خاطر لب به اعتراض می گشاید و دلگیر می شود:

“یاوه منال!

تو را در خود می گوارم من تا من شوی….”

این جا اولین تازگی روایت شاملوست. جاودانگی از تضرع های انسان یا سوژه ناراحت است. این چنین نیست که ایمان در خلایی از هاله یقین و اتحاد نانوشته میان انسان، روح جاودان و خدا اتفاق افتد. گرچه ما به این روایت عادت داریماما در این جا رابطه پر رنج و پرتنشی است. فقط انسان نیست که رنج می برد. خدا هم ساکت نشسته است. روح جاودان عاری از ارزش گذاری نیست. او می رنجد و رنج مضاعف می شود. کسی که خود عامل رنج است از ان تهی نیست. روح القدس که لباس رنج بر تن کرده است موجود منفعل و خنثی ای نیست. ایمان علی رغم تردید است. سوژه از این همه رنج به تردید می آید.

“چنین است آری.
می‌بایست از لحظه
از آستانه‌ی زمان تردید
بگذرد
و به گستره‌ی جاودانگی درآید.
زایشِ دردناکی‌ست اما از آن گزیر نیست.
بارِ ایمان و وظیفه شانه می‌شکند، مردانه باش!”

بار ایمان  ما را به یاد کیرکگارد می اندازد.از نظر او ایمان ساحتی فراعقلانی دارد. کشتن اسماعیل به دست ابراهیم جنون و عملی ضد اخلاقی است. کیرکگارد به ما می گوید که مومن علی رغم معصیتش (عمل ضد اخلاقی اش، فدیه کردن پسر) مومن است. ایمان ساحتی غیرعقلانی(= توام با رنج) و غیر اخلاقی (= فدیه خواه،قربانی خواه) دارد.

ایده بزرگ او سه مرحله  ای دانستن حیات است. سپهر زیبایی شناختی یا حسی،سپهر اخلاقی و سپهر ایمانی . در مرحله اول فرد تمایل به لذت و ارضای آنی نیازهایش دارد. در این مرحله تکرار لذت های مشابه موجب رنج و ملال می گردد. و این می تواند سرآغاز یک ناخوشی روانی به نام یاس گردد و آغاز تنهایی و انزواست(شعر هم با کلمه تنهایی شروع می شود). مرحله دوم مرحله ای است که در آن انسان به اصول کلی و معیارهای اخلاقی متعهد می شود تا راهنمایی برای رفتارش باشد. مشخصه این مرحله ارتباطات اجتماعی است همچون وفاداری. در سپهر ایمانی انسان اتفاقا اصول اخلاقی را رها می کند تا خود را با شوری عاشقانه وقف خدا کند. اما تردید هیچ گاه دست از سر او بر نمی دارد.از نظر کیرکگارد “ایمان حالتی است که بحران میان احساس ذهنی فرد و تردید و بی یقینی عینی” یا اینکه “ایمان در تناقض میان شور نامتناهی روح فرد و تردید و بی یقینی عینی است.”

به نظر کیرکگارد ایمان و یقین ناسازگارند و از آن جا که راه نجات و رستگاری از ایمان از راه بسیار شور انگیز  و غیرعقلانی میسر است. باید از یقین دوری جست حتی اگر قابل تحصیل باشد.برای ایمان آوردن باید از عقلانیت دست شست. از این روست که شک و ایمان با یکدیگر آشتی می کنند. شک را هیچ گاه نمی توان به طور کامل از بین برد ولی انسان به وسیله جهش ایمان که از طریق آن تصمیم می گیرد در مورد اعتقادات خود ایمان اخلاقی می یابد. کیرکگارد هیچ اطمینانی را وعده نمی دهد. راه نجات انسان فقط در عزم و تصمیم به معتقد بودن و ایمان داشتن است. کسی هرگز نمی تواند قبلا مطمین باشد که آن عزم و تصمیم درست است و یا در نتیجه آن تصمیم زندگی او با معنا خواهد شد. هرجا پای یقین در کار باشد خطر کردن است زیا یقین ساحت عقلانیت است نه ایمان. ایمان خطر کردن بی اندازه است که در آن فرد همواره در ترس و لرز زندگی می کند. رنج اضطراب او بی پایان است و تنها ین چنین است که “کفه خدایی ما چنین بلند برمی آید”.

پیش از آن که  در انتهای شعر سوژه عین «مسیحیت» شود، برخورد عجیبی با یهودی ریسمان فروش دارد. شاید از این روست که یهودیت به تعبیر کیرکگارد ساحت ایمانی است که تنها از طریق اعمال اخلاقی(ده فرمان) به خدا میرسد و این راه برای کیرکگارد ساحت عالی ایمانی نیست.  این رسیدن به خدا از طریق امر کلی و عقلانی است.  مومن شدن می تواند از طریق قوانین اخلاقی باشد. چنان که فرد از طریق قوانین اخلاقی به خدا می رسد به این معنا که خدا منشا همه قوانین است. شاید از این روست که مسیح قصه، انبانچه نفرت را به دامان مرد یهود پرتاب می کند. بگذریم.

زایش مسیح نه با معیار عقلانیت منطبق است نه با اخلاق. مومن زندگی را همچون یک اتفاق، رخداد تجربه می کند. انسان به خودی خود مستعد وصول به معرفت یقینی نیست و در طول زندگی خود تنها به واسطه قسمی حادثه فوق العاده و اعجاز گونه می تواند چنین معرفتی را حاصل کند ما در حالت نا روشن (جهل) خود کاملا نامستعدیم که بگوییم خدا وجود دارد. در واقع جهل ما این است که عدم وجود او با آگاهی ما سازگار است تا وجود او. هر کدام از ما باید «جهش ایمان» را تجربه کنیم. یعنی تصمیم بگیریم که زندگی اتفاق بیفتد. اگر چه نتوانیم اثباتش کنیم.

بدعت بعدی شاملو ان است گه نشان می دهد مومن نزد خود هیچ نیست جز ابدیت شرمساری و سرافکندگی، روشنایی مشکوکی که روشنایی خود را مدیون خیانت یهودا می داند.

 “روشناییِ مشکوکِ من از فروغِ آن مردِ اسخریوتی‌ست که دمی پیش
به سقوطِ در فضای سیاهِ بی‌انتهای ملعنت گردن نهاد.”

اسخریوتی لقب یهوداست. شاملو می گوید مسیح خود می داند که رستگاری اش را در تضاد با نامومنی و خیانت یهودا به دست اورده.هر چیز با ضد خودش تعریف می شود و مسیح هم از آن بری نیست. ناراحتی و رنج مسیح پس از مسیح  شدن از هر چه باشد باز حضور رنج را نشان میدهد. رنج حتی پس از رستگاری با مومن است. او همیشه در تردید است که آیا عمل ایمانی او او را به این مقام رسانده است؟ مومن از نظر کیرکگارد هیچ گاه نمی تواند بگوید که مومن است. یقینی در کار نیست. ایمان عین بی یقینی است زیرا یقین ناشی از استدلال های عقلانی است و عقلانیت را در ساحت ایمان راهی نیست. رستگار، از رستگار شدنش خرسند نیست. این جاست که بار دیگر صدای شاملو طنین کیرکگاردی پیدا می کند. ابراهیم هیچ گاه زمانی که به مسلخ اسماعیل(به تعبیر خود کیرکگارد اسحاق) رفت یقین نداشت که آیا وحی او راستین بوده است؟ این تردید باز هم عامل رنج عظیمی است.

نه تنها روح جاودان رنج، از «سوژه» دلخور است، سوژه نیز از رسیدن به تعالی خوشحال نیست. این بداعت روایت شاملوست. تا پیش از این هبوط را رنج انسان تبعید شده بر روی زمین می دانستیم. روایتی یکدست و تک صدایی که تنها کنشگر اصلی را می دید. او به محض تعالی و رستگاری به مسرت جاویدان دست می یافت. اما در نمایش نامه کیرکگاردی شاملو نه خدا نه روح القدس، نه بشر  چندان خوشحال نیستند.

ممکن است تمایلی وجود داشته باشد تا این شعر را به شیوه ای هگلی و مبتنی بر دیالکتیک ماده به روح، آغاز از وحدت و دوباره به وحدت رسیدن تفسیر کنیم. یک دیالتیک رو به بالا که نقطه آغازش رنج است. اما این یک بیراهه است. زیرا مسیح شاملو به وحدت(فرار رفتن از رنج) نمی رسد. آغاز و پایان آن در چنگ رنج است. شاملو هیچ کجا به تعالی روح سوژه اشاره نمی کند. تعالی از سر یقین. همان طور که می دانیم رابطه سه ساحت حسی، اخلاقی و ایمانی برای کیرکگارد رابطه تز، آنتی تز، و سنتز نیست. او دیالکتیک عقلانی هگل را به دیالکتیک وجودی تعبیر می کند. این ها سه مرحله در امتداد هم در یک محور رو به جلو خطی نیستند. بلکه مراحل موازی هستند که ممکن است بدون طی کردن طریق یکباره کسی به ساحت ایمان پرتاب شود. کیرکگارد معتقد بود فقدان فردگرایی و ماهیت نظام مند فلسفه هگل نمی تواند به فرد کمک کند که چگونه زندگی کند. دیالکتیک برای او جهش است به این معنا که ما از یک ساحت به ساحت دیگر منتقل ی شویم نه از تز به سنتز. درنتیجه نمی توان بین حس و اخلاق و ایمان رابطه تز، آنتی تز و سنتز برقرار کرد. گاهی افراد از مرحله حس مستقیما و با جهش به مرحله ایمانی می روند. دست آخر هم خورشید دامن کسوف بر سر می کشد، دردر و جاودانگی غمگین و تسلیم هستند، و سر خار آذین بر سینه شبح(سوژه، مسیح) می شکند.

بگذارید هبوط شاملو را با شعر فتح باغ فروغ که می گویند روایتی از هبوط است مقایسه کنیم. فروغ برخلاف شاملو از عشقی زمینی می آغازد. آن ها از پشت روزنه ای باغ را می بینند و سیب را می چینند. بعد از آن که هر دو از آدمیان نترسیدند به معراج می رسند. از پیوند سست دو نام از پچ پچ ترسانی در ظلمت می گذرند و به تولد و تکامل و غرور می رسند. تکامل خود نشانه دیالکتیک است. دیالکتیکی رو به بالا اگر چه زمینی. بله، بدعت روایت فروغ آن است که تعالی اش دست بردار زمین نیست. دست آخر آن ها روی زمین می مانند و کبوترها از بلندای برج سپید خود به آن ها می نگرد. او و معشوقه اش روی زمین به تعالی می رسند. روایت فروغ هم بی نظیر است اما تا بدین جا پیش می رود که زمین را محفل و محمل صعود بداند و در ان باقی بماند:عشق زمینی- استعلایی. اما فروغ از رنج رنج بردن حرف نمی زند. هر دو پس از رنج ها و پرسش های چه باید کرد از کوه و جنگل و… روی زمینی که از کشتی دیگر بارور است به آرامش می رسند. او از لحظه تردید نهفته در ایمان سخن نمی گوید. روایت او یک پارچه تر است و صدایش بیشتر به گوش آشناست. اما برای شاملو هبوط یا تصلیب با رنج نظاره گران (خدا و روح درد) توامان است. خدا گلایه می شنود از این و ازآن. از روح القدس و انسان. اما به سکوت مرموزش ادامه می دهد. حتی وقتی مسیح خود را نزد خود ذره شرمساری می یابد از آسمان دستی به دلگرمی نمی آویزد. او هم شنونده ای فعال نیست. رنج و جاودانگی هم بساطشان را جمع می کنند و می روند. مسیح با رنج خود باز هم تنها می ماند. رنج را وحدتی نیست. خدا ساکت است. روح جاودان به ستوه می اید و سوژه هم از رستگاری و جاودانگی خویش شرمسار است. ماجرای شاملو نه تنها در زمین می ماند که چند روایتی تر و چندصدایی تر از روایت فروغ است. جاودانگی میسر است اما رنج را پایانی نیست. لحظه ایمان به تعویق می افتد. تقرب به آن و در هم آمیختن با آن ناممکن است. تردید به نفس خود و نفس رستگاری ادامه دارد. این است  که در نهایت زمین هم در شرم خویش از جاودانگی یک سره رنج آلود انسان که رب النوع همه خدایان است، سر فرود می آورد.

مردِ مصلوب از مجموعه مدایح بی صله

احمد شاملو

 

مردِ مصلوب
دیگر بار به خود آمد.
درد
موجاموج از جریحه‌ی دست و پایش به درونش می‌دوید

در حفره‌ی یخ‌زده‌ی قلبش
در تصادمی عظیم
منفجر می‌شد
و آذرخشِ چشمک‌زنِ گُدازه‌ی ملتهبش
ژرفاهای دور از دسترسِ درکِ او از لامتناهی حیاتش را
روشن می‌کرد.

 

دیگربار نالید:
«ــ پدر، ای مهرِ بی‌دریغ،
چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی چنین تنهایم به خود وانهاده‌ای؟
مرا طاقتِ این درد نیست
آزادم کن آزادم کن، آزادم کن ای پدر!»
و دردِ عُریان
تُندروار
در کهکشانِ سنگینِ تنش
از آفاق تا آفاق
به نعره درآمد که:
«ــ بیهوده مگوی!
دست من است آن
که سلطنتِ مقدرت را
بر خاک
تثبیت
می‌کند.

 

جاودانگی‌ست این
که به جسمِ شکننده‌ی تو می‌خَلَد
تا نامت اَبَدُالاباد
افسونِ جادوییِ‌ نسخ بر فسخِ اعتبارِ زمین شود.

 

به جز این‌ات راهی نیست:
با دردِ جاودانه شدن تاب آر ای لحظه‌ی ناچیز!»

 

 

و در آن دم در بازارِ اورشلیم
به راسته‌ی ریس‌بافان پیچید مردِ سرگشته.
لبانِ تاریکش بر هم فشرده بود و
چشمانِ تلخش از نگاه تهی:
پنداری به اعماقِ تاریکِ درونِ خویش می‌نگریست.
در جانِ خود تنها بود
پنداری
تنها
در جانِ خود
به تنهایی‌ خویش می‌گریست.

 

 

مردِ مصلوب
دیگربار
به خود آمد.
جسمش سنگین‌تر از سنگینای زمین
بر مِسمارِ جراحاتِ زنده‌ی دستانش آویخته بود:
«ــ سَبُکم سبکبارم کن ای پدر!
به گذارِ از این گذرگاهِ درد
یاری‌ام کن یاری‌ام کن یاری‌ام کن!»

 

و جاودانگی
رنجیده خاطر و خوار
در کهکشانِ بی‌مرزِ دردِ او
به شکایت
سر به کوه و اقیانوس کوفت نعره‌کشان که:
«ــ یاوه منال!
تو را در خود می‌گُوارم من تا من شوی.
جاودانه شدن را به دردِ جویده‌شدن تاب آر!»

 

 

و در آن هنگام
برابرِ دکه‌ی ریس‌فروشِ یهودی
تاریک ایستاده بود مردِ تلخ، انبانچه‌ی سی‌پاره‌ی نقره در مُشتش.
حلقه‌ی ریسمانی را که از سبد بر داشت مقاومت آزمود
و انبانچه‌ی نفرت را
به دامنِ مردِ یهودی پرتاب کرد مرد تلخ.

 

 

مرد مصلوب
از لُجِّه‌ها‌ی سیاهِ بی‌خویشی برآمد دیگربار سایه‌ی مصلوب:
«ــ به ابدیت می‌پیوندم.
من آبستنِ جاودانگی‌ام، جاودانگی آبستنِ من.
فرزند و مادرِ تواَمانم من،
اَب و اِبنم
مرا با شکوهِ تسبیح و تعظیم از خاطر می‌گذرانند
و چون خواهند نامم به زبان آرند
زانوی خاکساری بر خاک می‌گذارند:

El Cristo Rey!»
«Viva, Viva el Cristo Rey!

 

 

 

 

و درد
در جانِ سایه
به تبسمی عمیق شکوفید.

 

 

مردِ تلخ که بر شاخه‌ی خشکِ انجیربُنی وحشی نشسته بود سری جنباند و با خود گفت:
«ــ چنین است آری.
می‌بایست از لحظه
از آستانه‌ی زمان تردید
بگذرد
و به گستره‌ی جاودانگی درآید.
زایشِ دردناکی‌ست اما از آن گزیر نیست.
بارِ ایمان و وظیفه شانه می‌شکند، مردانه باش!»

 

حلقه‌ی تسلیم را گردن نهاد و خود را
در فضا رها کرد.
با تبسمی.

 

 

شبح مصلوب در دل گفت:

 

«ــ جسمی خُرد و خونین
در رواقِ بلندِ سلطنتِ ابدی…
اینک، منم !
شاهِ شاهان!
حُکمِ جاودانه‌ی فسخم بر نسخِ اعتبارِ زمین!»

 

درد و جاودانگی به هم در نگریستند پیروزشاد
و دست در دستِ یکدیگر نهادند
و شبحِ مصلوب در تلخای سردِ دلش اندیشید:

 

«ــ اما به نزدیکِ خویش چه‌ام من؟
ابدیتِ شرمساری و سرافکندگی!
روشناییِ مشکوکِ من از فروغِ آن مردِ اسخریوتی‌ست که دمی پیش
به سقوطِ در فضای سیاهِ بی‌انتهای ملعنت گردن نهاد.
انسانی برتر از آفریدگانِ خویش
برتر از اَب و اِبن و روحُ‌القدس.
پیش از آنکه جسمش را فدیه‌ی من و خداوندِ پدر کند
فروتنانه به فروشدن تن درداد
تا کَفِّه‌ی خدایی ما چنین بلند برآید.
نورِ ابدیتِ من
سربه‌زیر
در سایه‌سارِ گردن‌فرازِ شهامتِ او گام بر خواهد داشت!»

 

با آهی تلخ
کوتاه و تلخ

سرِ خارآذینِ شبح بر سینه شکست و
«مسیحیت»
شد.

 

 

کامیاب و سیر
درد شتابان گذشت و
درمانده و حیران
جاودانگی
سر به زیر افکند.

 

زمین بر خود بلرزید
توفان به عصیان زنجیر برگسیخت
و خورشید
از شرمساری
چهره در دامنِ تاریکِ کسوف نهان کرد.

 

زیرِ خاک‌پُشته‌ی خاموش
سوگواران به زانو درآمدند
و جاودانگی
سربندِ سیاهش را بر ایشان گسترد.

banner-ads-telegram-www  نگاهی به شعر مرد مصلوب احمد شاملو banner ads telegram www

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 + 4 =